زن نگیر!

من ندارم زن و از بی زنیم دلشادم ..... از زن و غر زدن روز و شبش آزادم
نه کسی منتظرم هست که شب برگردم ..... نه گرفتم دل و نه قلوه به جایش دادم
زن ذلیلی نکشم هیچ نه در روز و نه شب ..... نرود از سر ذلت به هوا فریادم
هر زنی عشق طلا دارد و بس٬ شکی نیست ..... نکته ای بود که فرمود به من استادم
شرح زن نیست کمی٬ بلکه کتابی است قطور ..... چه کنم چیز دگر نیست از آن در یادم
هر کسی حرف مرا خبط و خطا می خواند ..... محض اثبات نظرهای خودم آمادم
زن نگیر، از من اگر می شنوی، عاقل باش ..... مثل من باش که خوشبخت ترین افرادم
مادرم خواست که زن گیرم و آدم گردم ..... نگرفتم زن و هرگز نشدم من آدم
هیچ کس نیست که شیرین شود از بهر دلم ..... نه برای دل هر دختر و زن فرهادم
الغرض زن که گرفتی نزنی داد که من ..... از چه رو در ته این چاه به رو افتادم

پ.ن: من زن دارم :)

  
نویسنده : حمید ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٧
تگ ها : زن ، شعر طنز


محبت مادرزن...

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.

یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود:

»متشکرم! از طرف مادر زنت«

زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود:

»متشکرم! از طرف مادر زنت«

نوبت به داماد آخرى رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جایش تکان نخورد.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.
همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.

فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و ی کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود:

"متشکرم از طرف پدر زنت"

  
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٧


داستان زن ها و گریه

زن ها دو وقت گریه می کنن: استرس

١- وقتی فریب می خورن!

٢- وقتی می خوان فریب بدن!

  
نویسنده : پارسا فاتحی ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٧
تگ ها : زن ، گریه ، فریب